تبليغاتX
دختر روزهای سخت
من اینجا لخت میشوم...از نظر فکری...
اگه مادر بود، براش تعظيم ميكردمو دستش رو ميبوسيدم...

حيف و صد حيف كه نيست...

قدر مادراتون رو بدونيد...

تا ميتونيد بغلشون كنيد و بوسشون كنيد و بهشون كادو بديد...

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 9:9  توسط آریانا | 

شاید خیلی هاتون بدونید تنخواه چیه. مبلغیه که تو شرکتها مسوول یه قسمت از شرکت از مقام بالاییش دریافت میکنه تا خرج هزینه جاری اون قسمت از شرکت بکنه و معمولا در قبالش یه چک یا سفته به عنوان تضمین به مسوولش میده.امروز کارم این بود که اسامی تنخواه گردانهای شرکت و مبلغ تنخواه و تضمین و نوع تضمینشون رو در بیارم.یه روز کامل وقتم رو گرفت.اما در کمال تعجب یکی از کارپردازا اسمش تو لیست دریافت کننده های تنخواه ثبت شده بود اما تو لیست تضمین دهنده ها نبود؟یعنی سفته ای در قبال مبلغ دریافتیش نداده بود؟خیلی بالا و پائین کردم کلی لیست و حساب و سند مالی رو چک کردم نبود که نبود...آخر سر متوجه شدم که محل خدمت جناب کارپرداز بسیج بوده...خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را...لازم به ذکر که من تو یه شرکت بزرگ دولتی کار میکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 21:57  توسط آریانا | 

دقت کردم هرچی عشق سختی ها رو به جون میخره عقل عافیت طلبه...راستی چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 20:57  توسط آریانا | 
کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی

نمی کنند وزندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند

هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و

متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند

به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خودغافل

بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش

بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و

فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که

از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و

وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم

و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش

زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 22:13  توسط آریانا | 
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

خورخه لوئیس بورخس
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 22:6  توسط آریانا | 
می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین

میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینا رو با عدالت بین ما تقسیم کنی ؟ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی ؟بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو تا پس گردنی محکم هم می زنه به سومی ! بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا ؟ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 22:3  توسط آریانا | 

منبع:پیج جک دونی فیس بوک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 15:55  توسط آریانا | 
زندگی، برای کسی که به حقارت روح تن در نمی دهد، یک نبردِ دایمی با نامُلایمات است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 15:53  توسط آریانا | 
یه بار Angry birds بازی کردم. همه ی مرحله هاش رو دو ستاره رد کردم. در حالی که اگه بازی کرده باشید تا سه ستاره میشه از بازی گرفت.یکی از دوستان گفت بهتره برگردی همه مراحل رو سه ستاره ش کنی.اینطوری امتیاز بهتری میگری و برای مراحل بعدی بازیت، بهتره.برگشتم مراحل قبلی رو دوباره بازی کردم، جای دو ستاره قبلی یک ستاره گرفتم!!! آبجی کوچیکه برگشت گفت من دقت کردم تو با خودت بازی کردی از خودت کمتر شدی!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:20  توسط آریانا | 

دیشب خواب میدیدم دارن به زور منو شوهر میدن! بگین به کی؟! من یه زن عمو دارم که به مادر فولاد زره گفته زکی! ازش متنفرم و این حسو اکثر اعضای فامیل دارن! منو داشتن به اون شوهر میدادن! نمردیم و متاهل شدیم! اونم تو خواب! اونم با کی؟ با یه هم جنس! اونم زن عموم! وایی عوقم گرفت! من همش میگفتم نمیخوام! همه ی فامیل میگفتن نه باید قبول کنی! تازه خود زن عمو هم کلی مشتاق بود!!! هنوزم زن ِعموم بود! عمو هم با این موضوع هیچ مشکلی نداشت! رفتیم خرید کلی هم برام لباس قشنگ خرید! خواب منزجر کننده ای بود!به جون بچه ام دیشب شام نخوردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 11:47  توسط آریانا |